تبلیغات
از جنس من - من در برابر تو شکل تهوع شده ام!





























از جنس من

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها!!!

رانندگی کردن اصلا با روحیه من سازگار نیست. 
رانندگی کردن با این تیکه آهن بزرگ کار مسخره ایست.
رانندگی کردن ینی گاز و کلاچ و ترمز! ینی مزحکه ی این سه کلمه شدن!
رانندگی کردن برای من درست مث جان دادن به شخص شخیص ازرائیل است.
رانندگی کردن برای من مث کابوس های شبانه ، یا مث بعضی افسانه های قدیمی مث هیولایی با سه سر و 90 تا چشم و هشتاد دست و نوهصد پاست! 
رانندگی کردن به ذاته بد نیست بلکه ذات رانندگان بد است!
رانندگی کردن خر است. اصلا الاغ است. نه اصلا خودِ خودِ خودِ باغ وحش است!
رانندگی کردن ینی چیزی به اسم تابلو ، حق تقدیم، اصول و رعایت و اصل و نسب و فعل و کرد و شد ووو وجود خارجی ندارد.
رانندگی کردن ینی تصدیق دادن مث آب خوردن برای بالا بردن میزان بازدهی و درآمد زایی از طریق جرایم همین تصادیق!
رانندگی کردن ینی حواست باشد بچه ی الاغی که پی توپ یا دوچرخه اش وسط خیابان ول میچرخد را گوشت کوبیده نکنی!
رانندگی کردن ینی بوق های ممتد ماشین هایی که انگار عروسیه ننه بزرگشان است!!!
رانندگی کردن ینی عملیات ژانگولر! 
رانندگی کردن ینی موتور و نیسان که دیدی فاتحه خودت و بعد ماشینت و بعد سوم شخص را بخوانی!
رانندگی کردن ینی من همیشه فک کنم قاتلم... ینی عذاب وجدان کار نکرده! 
رانندگی کردن ینی من مدام به این فکر باشم که مرگم در یک شب بارانی و در حین رانندگی است! شب هم نباشد که بلاخره روز هست!
ختم کلام رانندگی به اضافه کردن! ینی مزخرف ترین مَصَدر زبان فارسی!


+ و چقدر من ابله هستم که امسال تابستان را مصمما به دنبال چند فعالیت کلاسی رفته ام! ینی دستم را در پوست گردو* گذاشته ام به دست مبارک خودم!

* و گردو همان رانندگی کردن است که گفتم برای من مث جان کندن و کابوسی با هشتصد دست و مسخره شدن با کلاچ و ترمز و عذاب وجدان و مرگ است.همان!

++ و من بارها به این نظریه فک کرده ام که اگر رانندگی به جای اکتسابی ، وراثتی میبود من بلاشک الان در مسابقات جایزه بزرگ رالی در سکوی نخست ایستاده بودم! درست مث ابا و اجدادم که به دَست فَرمون گفته اند زِکی! 
و اگر از جنبه زیستی محیطی نتوانم ثابتش کنم! دست به دامان شیمی میشوم و بلاخره در یک روز سرد پاییزی پله های خاکیِ آزمایشگاه مخوف زیرزمینی و مخفیم را دوان دوان و دوتا یکی بالا می آیم و فریاد میزنم : یافتم یافتم! محول تبدیل اکتسابیجات به وراثتیجات :)
اصلا این هم نشد در مدرسه علوم و فنون هاگوارتز محصل میشوم و با آن چوب مسخره جادویی که به من امکانات مسخره ای می دهد همه ی آن رانندگان مسخره ی موی دماغ مانند را با یک " پَپَتی پَپَتی پوووووف" گفتن به یک وَزَغ تبدیل مینومایم و بعد خنده ای خبیث و از ته دل کرده و به راه رانندگی مسخره خود ادامه میدهم!
یا راه حل غیر خبثانه ترش را امتحان میکنم! جاروی پرده ام را برداشته و هر سو که دلم میخواد میروم! فقط یادم باشد اگر خواستم در نور روز جابجا شوم قبل از رفتن شِنِل نامرئی کننده ی هَری پاتر را غرض بگیرم که یک وقت انسان های معمولی ما را ننبینند و بعد از سازمان حفاظت از پخش اسرار سحرآمیزی بیایند و من را به جُرم افشاگری اسرار و فنونشان بگیرند و آنوقت من را به سرزمین رانندگان بد و بی قانون تبعید کنند!!!

نوشته شده در چهارشنبه 15 مرداد 1393 ساعت 03:19 ب.ظ توسط yalda نظردونی |