تبلیغات
از جنس من - همیشه پای آن نَر در میان است! :)





























از جنس من

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها!!!

چند روزی بود که خونه نیومده بود! همه اعضای خونه نگرانش شده بودیم، هزار جور فکرو خیال اومده بود سراغمون... اینکه این بچه کجا میتونه رفته باشه؟اصلا مگه تو این شهر دَرَن دَشت* کیو داره که بره پیشش؟ اصلا کجا رو میشناسه که رفته باشه؟ اونروز که مامانش گذاشتش و برای همیشه رفت هیچ وقت نگفته بود کسی رو تو این شهر دارن؟ اصلا این بچه مگه جز مادرش کسی رو داشت؟ 
همه جور احتمالی میدادیم...نکنه دزدیده باشنش؟ نکنه ماشین زده باشه بهش و فرار کرده باشه؟ حالا ما جواب خدا رو چی بدیم؟ این بچه همه پناهش ما بودیم...
نه میشد کل شهر رو دنبالش گشت! نه میشد حتی به پلیس خبر داد!!!
ولی خوب فکر و خیال هم که کاری رو از پیش نمیبرد... با خودم گفتم بلاخره که چی کی باید یه کاری بکنه دیگه... عزمم رو جزم کردم و گفتم تا نفهمیدم قضیه چیه از جستجو دست برنمیدارم...
همه جا رو پشت سر گذاشتم... اینقد مشکوک به در و همسایه نگاه کرده بودیم که بلاشک همه فکر کردن من تو یه باند قاچاق دست دارم! یا به خودشونش ک کرده بودن که شاخی دُمی چیزی در آرودن!
چند روز دیگه هم گذشت... دیگه امیدمون رو از دست داده بودیم که یه جرغه تو ذهنم زد! خودشه...آره... حتما کار اون جانیه...اون عوضی که همیشه این دور و برا میپلکید...همون که من از همون روز اولم بهش حس خوبی نداشتم...
باید خودشو پیدا میکردم ...حتما اون ا ز همه ماجرا خبر داشت... یه جای قضیه یه بوهایی میداد... رفتم پاتوق همیشگیش...اونجا نبود... من میدونم همیشه همونجا بودااااااااا ولی این یکی دو روز هیچکس ندیده بود آفتابی بشه... 
پس باید به یه جای دور از ذهن یا شاید خیلی نزدیک به ذهن فکر میکردم! ... کجاس؟کجا میتونه رفته باشه؟..........
..... انبار! خودشه... یک بار دیگم در انبار رو یکی از بچه های قدیمی قفل شده بود... پس هر چی نیرو داشتم جمع کردم توی پاهامو دویدم... با هزار مکافات در و باز کردم و رفتم تو... تاریک بود... از اینکه موبایلم اون لحظه و تو اون شرایط  همراهم بود خوشحال بودم... چراغ قوه شو  رو روشن کردم و آهسته آهسته رفتم داخل...  اولش آروم صداش کردم ...کم کم صدام رفت بالا تر... نخیر نبود... پس اینجام نیست...این امید هم نا امید؟
ا.مدم برگردم که یه صدایی شنیدم... یکی رو حس کردم... هم ترسیده بودم هم مصمم تر شدم برا حل این معما... پس رفتم سمت صدا... نزدیک و نزدیک تر... سعی میکردم به خرت و پرتای جلو پام گیر نکنم و سعی کنم کمترین صدا رو داشته باشم... هر چی نور بیشتر و نزدیک تر میشد مطمئن میشدم که یچی هست... رفتم و رفتم و در نهایت تعجب دیدم که .... 
بعلللللللللللللللله... خود بی شرفه... خیلی راحت دست انداخته رو دستش ... بی هیچ عکس  العملی سُرُمُرُ گُنده لم داده!
 یه نگاه تو چشاش که داشت خیره خیره منو نگاه میکرد کردم و همه چیزو از چشاش خوندم... 
با همون سکوت و نگاه ازش پرسیدم: چه بلایی سرش آوردی؟ ولی باز همون نگاه خیره بود که ادامه داشت... پس بگو چرا گذاشت و رفت...
این موضوع موضوعی نبود که بشه ازش گذشت...پس دروبین گوشیمو باز کردمو یه مدرک گرفتم تا بفرستم به مراجع قانونی... بلاخره یکی یه روزی یه جایی باید جلوی این جور اتفاقا رو بگیره...


ضمیمه پرونده : 



*خیلی بزرگ!

شفا سازی نوشت :  این داستان ساخته ذهن بیییییییییب نویسنده است.
امیدوارم فهمیده باشین به جز خودم اون بچه و اون جانی گربه می بودند...فهمیدین؟ به جز خودماااااا


+ ازهمون روزی که اومد همسایگیمون میدونستم آخرش این جانی ، دختر بچه گربه ما رو از راه بدر میکنه...
++ پرونده همچنان باز است...
+++ لطفا قلم داستان! را نقد کنید :) با مرسیو :)

نوشته شده در پنجشنبه 2 مرداد 1393 ساعت 06:37 ب.ظ توسط yalda نظردونی |